شیدای حق مدار

راهى به سوى حقيقت

ترجمه کتاب : موتمر علما بغداد
تأليف…مقاتل بن عطيه
چاپ و نشر اين کتاب برای همگان آزاد است

بسمه تعالى

مسأله امامت و جانشينى پيامبر، از مهمترين و گستردهترين موضوعاتى است كه در طول چهارده قرن گذشته، همواره مورد توجّه مسلمانان و محلّ بحثهاى فراوان بوده است.

تشكيل دو گروه عمده شيعه و سنى و به دنبال آن، بروز اختلاف نظرهاى فراوان در مسائل عقيدتى، فقهى، و... و نيز وقوع جنگها و درگيرىهاى فراوان و يا برگزارى جلسات و نشستهاى علمى و يا تأليف كتابها و مقالات بسيار، براى اثبات مدعاى هر يك از طرفين، از پيامدهاى همان اختلاف بر سر جانشين پيامبر است.

گروهى عقيده دارند جانشين پيامبر، كه خليفه و نماينده خداوند است، بايد از طرف او تعيين شده باشد; و دستهاى ديگر بر اين باورند كه جانشين پيامبر به رأى و نظر مردم انتخاب مىشود. اين همان نقطه آغازين همه سخنها، اختلافات و درگيرىها ميان دو گروه مىباشد.شناخت و جدا كردن حق از باطل و آگاهى بر مبانى اعتقادى و لزوم تقويت آن در برابر تبليغات مسموم و زهرآگينى كه بعضاً با الفاظ فريبنده و گمراهكننده همراه است، ضرورت پرداختن به چنين مباحثى را بيشتر مىنمايد.در رزمگاه انديشهها، آنگاه كه باطل و اهل آن، به جنبوجوش و فعاليت مشغولند، نمىتوان انتظار داشت كه اهل حق به كتمان حقايق پردازند و براى خوشامد اهريمنان دم فروبندند، بلكه آنها را وظيفهاى بس سنگين در پيش است و آن اثبات حقانيت حق با دلايل محكم و استوار و رساندن آن به گوش ديگران است.كتابى كه در پيش رو داريد، ترجمهاى از كتاب «مؤتمر علماء بغداد» اثر «مقاتل بن عطيه»، روايتكننده يكى از همان جلسات مىباشد، كه با حجم مختصر خود به تشريح و تبيين بخش مهمّى از مباحث فوق پرداخته و با پاسخگويى به بسيارى از سؤالات و ابهامات موجود توانسته است روشنگر راه بسيارى از حقجويان و حقطلبانى باشد كه با دورى از غرضورزىها و تعصّبات، به دنبال رسيدن به حقيقت، رضاى خالق و سعادت ابدىبودهاند.

مطالب مطرح شده در اين مختصر بعضاً گنجايش بحثهاى علمى و استدلالى بسيار مفصّل، در حدّ دهها و يا صدها جلد كتاب را دارد، كه علما وانديشمندان در جاى خود بدان پرداختهاند و كتب بىشمارى درباره هر يك از آن موضوعات، تأليف گرديده، اما از آنجايى كه در اين مجموعه، بنابر اختصار و خلاصهگويى بوده است، در ترجمه هم به همان مقدار اكتفا، تا براى همگان قابل استفاده باشد. بديهى است عزيزانى كه تمايل به مطالعه گستردهتر و عميقترى داشته باشند، به كتابهاى مفصل مراجعه خواهند نمود.اميد است كه خداى تعالى همه ما را در راه بهرهمندى از زلال بىپايان معرفتش يارى و در شناخت و پيروى از اوصياى بر حقّ آخرين پيامبرش موفّق دارد.

مترجم

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمدلله وحده والصلاة والسلام على من بعث رحمة للعالمين محمد
النبىّ العربىّ وآله الطيبين الطاهرين وعلى أصحابه المطيعين
كتاب حاضر، گزارشى از كنفرانس علماى بغداد مىباشد كه ملكشاه سلجوقى با نظارت وزير خود دانشمند بزرگ نظامالملك، آن را برپا نمود.
قصّه شكلگيرى كنفرانس از اين قرار است:

ملكشاه سلجوقى، جوانى آزادانديش و خواستار حقيقت بود و كوركورانه، از پدران خود پيروى نمىكرد و دوستدار دانش و دانشمندان بود. با اين حال، به سرگرمى و شكار و صيد، بسيار علاقه داشت.وزيرش نظامالملك نيز مردى دانشمند، بافضيلت، روىگردان از دنيا و داراى ارادهاى قوى بود. نيكى و نيكوكاران را دوست داشت و پيوسته به دنبال حقيقت مىگشت و به اهل بيت پيامبر، عشق مىورزيد. مدرسه نظاميه بغداد را بنيان گزارد و براى دانشمندان و دانشجويان، حقوق ماهيانه قرار داد و بر نيازمندان و بيچارگان، مهر مىورزيد.روزى حسين بن على علوى، يكى از دانشمندان بزرگ شيعه، پيش ملكشاه آمد و با او به گفتگو پرداخت وقتى از نزد او خارج شد، يكى از حاضران وى را مورد تمسخر قرار داد.

ملكشاه پرسيد:ـ چرا او را مسخره نمودى؟

آن مرد در جواب گفت:ـ پادشاها! مگر نمىدانيد او از كافرانى است كه خداوند بر آنها خشم گرفته و نفرينشان كرده است؟

ملكشاه با تعجب پرسيد:ـ براى چه؟! مگر او مسلمان نيست؟!

ـ نه; او شيعه است.ـ شيعه يعنى چه؟ مگر شيعه يكى از فرقههاى مسلمانان نيست؟

ـ نه; زيرا خلافت ابوبكر و عمر و عثمان را قبول ندارند.

ـ مگر مسلمانى هست كه خلافتآن سه نفررا قبول نداشتهباشد؟

ـ آرى، آنها شيعيان هستند.

ـ وقتى خلافت آنها را قبول ندارند، چرا مردم آنها را مسلمان مىنامند؟

ـ به همين جهت گفتم كه آنها كافر مىباشند...

ملكشاه مدتى طولانى به فكر فرو رفته سپس گفت: بايد وزيرمان نظامالملك را حاضر كنيم تا حقيقت برايمان آشكار شود.

ملكشاه، نظامالملك را احضار كرد و از او پرسيد كه آيا شيعيان، مسلمانند؟

ـ اهل سنت در اين باب، اختلاف دارند. گروهى، شيعيان را مسلمان مىدانند. زيرا بهيگانگى خداوند ورسالت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) شهادتمىدهند و نماز را بهپا مىدارند و روزه مىگيرند. گروهى ديگر، آنها را كافر مىدانند.

ـ تعداد شيعيان چقدر است؟

ـ تعداد دقيق آنها را نمىدانم; اما تقريباً نيمى از جمعيت مسلمانان را تشكيل مىدهند.

ـ آيا نيمى از مسلمانان كافرند؟!

ـ برخى آنها را كافر مىدانند; اما من اعتقادى به كفر ايشان ندارم.

ـ آيا مىتوانى دانشمندان شيعه و سنى را گرد هم آورى تا به بحث و گفتگو بپردازند و حقيقت براى ما روشن شود؟!

ـ اين كار، سخت است و از عاقبت آن، بر شاه و مملكت بيمناكم.

ـ براى چه؟

ـ زيرا مسأله شيعه و سنى، مسأله سادهاى نيست; بلكه مسأله حق و باطل است كه به خاطر آن، خونهاى بسيار ريخته شده، و كتابخانههائى به آتش كشيده شده و زنانى به اسارت رفتهاند. درباره آن، كتابها و مجموعههاى گوناگونى فراهم آمده و جنگهاى بىشمارى بر سر آن بهپا گرديده است.

پادشاه جوان از شنيدن اين جريان، متعجب گرديد و به فكر فرو رفت. پس از مدتى درنگ گفت: اى وزير! نيك مىدانى كه خداوند، كشورى پهناور و لشكريانى بىشمار به ما ارزانى داشته است. بنابراين، بايد شكر اين نعمت را بجاى آوريم و شكر ما بدين است كه حقيقت را دريابيم; آنگاه گمراهان را به راه راست هدايت نماييم. بدون شك يكى از اين دو گروه بر حق و ديگرى باطل است; ناگزير بايد حق را بشناسيم و از آن پيروى كنيم و باطل را نيز شناخته، از آن دورى گزينيم. پس نشستى با حضور علماى شيعه و سنى ترتيب بده تا با يكديگر به بحث و گفتگو بپردازند. فرماندهان، دبيران و سران كشور را نيز دعوت كن. در اين صورت، اگر ديديم حق با اهل سنت است شيعيان را با زور به مسلك آنها وارد خواهيم نمود.

ـ اگر شيعيان، مذهب اهل سنت را نپذيرفتند، چه كنيم؟

ـ همه آنها را به قتل مىرسانيم.

ـ آيا كشتن نيمى از مسلمانان ممكن است؟!

ـ پس راه حل و چاره مشكل چيست؟

ـ از اين كار صرفنظر نماييد.

گفتگو بين شاه و وزير دانشمندش به پايان رسيد; ولى ملكشاه آن شب تا صبح آرام نگرفت و پيوسته در اين انديشه بود كه چگونه از اين بنبست خارج گردد.

شب دامن خود را برچيد و كمكم خورشيد سر زد و شاه به راه حل مناسبى دست يافت. وزير را فراخواند و گفت:

ـ علما و دانشمندان دو طرف را دعوت مىكنيم تا به بحث و مذاكره پردازند. ما از بين گفتگوهاى آنها، متوجه مىشويم كه حق با كدامين گروه است. چنانچه حق با اهل سنت باشد، شيعيان را با سخنان خوش و اندرز و نصيحت نيكو به اين راه دعوت مىنماييم و با مال و مقام، آنها را بدين مذهب ترغيب مىنماييم; همانگونه كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با كسانى كه مىخواست قلبشان به اسلام گرايش پيدا كند، رفتار مىنمود. با اين كار، خدمت بزرگى به اسلام و مسلمين خواهيم كرد.

ـ پيشنهاد شما نيكو است; ولى من از فرجام اين نشست بيمناكم.

ـ بيمناكى براى چه؟

ـ مىترسم شيعيان بر اهل سنت پيروز شوند و استدلالهاى آنها بر ما برترى يابد و مردم در شك و شبهه واقع شوند.

ـ آيا چنين چيزى ممكن است؟

ـ آرى، شيعيان دليلهاى قرآنى و حديثى محكم و استوارى بر درستى مذهب و حقانيت عقايد خود در دست دارند.

كلام وزير، شاه را قانع نكرد و به وى گفت: راهى جز اين نيست كه دانشمندان دو گروه را دعوت كنيم تا حقيقت از باطل جدا شود.

وزير يك ماه مهلت خواست تا خواسته شاه را به انجام رساند; ولى شاه نپذيرفت و قرار شد طىّ پانزده روز، نشست برگزار شود.

در اين فرصت، وزير ده نفر از بزرگان علماى اهل سنت را كه در تاريخ، فقه، حديث، اصول و فنّ مناظره سرآمد و بالاتر از ديگران بودند و نيز ده نفر از بزرگان علماى شيعه را دعوت نمود. اين نشست در ماه شعبان، در نظاميه بغداد برگزار شد و مقرر شد كه دو طرف، شرايط زير را رعايت كنند:

1. مناظره از صبح تا شب به جز وقت نماز، غذا و اندكى استراحت، ادامه داشته باشد.

2. گفتهها بايد مستند به مصادر موثق و كتابهاى معتبر باشد نه به شنيدهها و شايعات.

3. گفتگوهاى دو طرف نوشته شود.

سرانجام در روز معيّن، ملكشاه با وزير و فرماندهان لشكرش در جاى خود نشستند. علماى سنى در طرف راست و علماى شيعه در طرف چپ وى قرار گرفتند. وزير كه مسئول برگزارى جلسات بود با نام خدا و درود بر پيامبر و آل و اصحاب او، جلسه را افتتاح كرد و گفت:

گفتگوها بايد مؤدبانه، صادقانه و بدور از فريبكارى انجام شود. هدف شركتكنندگان، رسيدن به حق باشد نه پيروزى بر طرف مقابل، و به هيچ يك از صحابه پيامبر، اهانت نشود.

در اين هنگام، عباسى، بزرگ علماى سنى گفت: من نمىتوانم با كسى مناظره كنم كه تمام صحابه را كافر مىداند.

علوى، دانشمند بزرگ شيعى كه نامش حسين بن على بود، گفت: چه كسانى همه صحابه را كافر مىدانند؟

عباسى: شما شيعيان.

علوى: اين سخنتو واقعيت ندارد. آياحضرت على(عليه السلام)، عباس، سلمان، ابنعباس، مقداد، ابوذر و ديگران جزء صحابه نيستند؟ آيا ما آنها را كافر مىدانيم؟

عباسى: منظورمن ازهمه صحابه، ابوبكر، عمر، عثمان وپيروان آنها بود.

علوى: سخن خودرا خودت نقض كردى. مگرعلماى منطق نمىگويند: «موجبه جزئيه، نقيض سالبه كليه است»؟! تو يك مرتبه مىگويى: شيعه همه صحابه را كافر مىداند و بار ديگر مىگويى: شيعه بعضى از صحابه را كافر مىداند.

در اينجا نظامالملك خواست سخنى بگويد; اما دانشمند شيعى به او مهلت نداد و اظهار داشت: اى وزير بزرگ! هيچكس حق ورود به بحث را ندارد مگر زمانى كه ما از جواب درمانده شويم. در غير اين صورت، مطالب و بحثها مخلوط خواهد شد و گفتگوها از مسير خود خارج مىگردد بدون اينكه نتيجهاى بگيريم. آنگاه دانشمند شيعى رو به عباسى كرد و گفت: بنابراين، روشن شد كه سخن تو كه مىگويى: «شيعه همه صحابه را كافر مىداند» دروغ صريح است.

عباسى نتوانست پاسخى گويد و صورتش از خجالت سرخ گرديد. سپس گفت: از اين مطلب درگذريم. آيا شما شيعيان به ابوبكر و عمر و عثمان ناسزا مىگوييد؟

علوى: برخى از شيعيان به آنها ناسزا مىگويند و برخى ديگر ناسزا نمىگويند.

عباسى: اى علوى! تو از كدامين گروه هستى؟

علوى: من از كسانى هستم كه ناسزا نمىگويند; ولى معتقدم كسانى كه آنها را لعن مىكنند، داراى دليل و منطق مىباشند و نيز لعن آن سه نفر، موجب كفر يافسق نمىگردد وحتى جزءگناهان صغيره هم بهشمار نمىآيد.

عباسى: اى پادشاه! شنيدى كه اين مرد چه مىگويد؟!

علوى: اى عباسى! برگرداندن روى سخن به پادشاه مغالطه و در اشتباه افكندن است. پادشاه ما را به اينجا دعوت نموده تا دليل و برهان را داور قرار دهيم; نه زور و قدرت شاه را.

در اينجا شاه به سخن آمد و گفت: آنچه علوى مىگويد صحيح است. اى عباسى! چه جوابى دارى؟

عباسى: روشن است كه هر كس صحابه را ناسزا گويد و آنها را لعن نمايد كافر است.

علوى: كافر بودن چنين شخصى براى تو روشن است نه براى من. اگر كسى صحابه را از روى دليل و اجتهاد لعن نمايد، چه دليلى بر كفر اوست؟ آيا قبول دارى كه هر كس را كه پيامبر لعن نموده باشد سزاوار لعن است؟

عباسى: قبول دارم.

علوى: پيامبر، ابابكر و عمر را لعن نموده است.

عباسى: دركجا آنها را لعن نموده است؟ اين تهمتى است بر پيامبر خدا.

داد و فرمود: «لعن الله من تخلّف عن جيش أسامة(2); خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامه سرپيچى نمايد و با او نرود».

ابوبكر و عمر از رفتن با سپاه سرپيچى نمودند; پس لعن پيامبر شامل آنانگرديد وهر كهرا پيامبر لعن نمودهباشد، هرمسلمانى مىتواند لعنت كند.

با اين سخن، عباسى سر خود را به زير انداخت و چيزى نگفت.

در اين موقع ملكشاه رو به وزير نمود و سؤال كرد: آنچه علوى گفت صحيح است؟

وزير: آرى! تاريخنويسان، اين قضيه را نقل كردهاند.

علوى: اگر لعن صحابه حرام است و باعث كفر مىگردد، چرا معاوية بن ابوسفيان را كافر نمىدانيد و فاسق و فاجرش نمىشماريد با اينكه او، چهل سال على بن ابىطالب(عليه السلام) را كه از صحابه بود لعن مىنمود و اين كار، هفتاد سال رواج داشت؟!

ملكشاه: اين سخنرا به پايان بريد و بهموضوع ديگرى بپردازيد.

عباسى به علوى گفت: يكى از بدعتهاى شما شيعيان اين است كه به قرآن اعتقادى نداريد.

علوى: نه، اين شماييد كه قرآن را قبول نداريد و اين يكى از بدعتهاى اهل سنت است. شاهد آن، اين است كه مىگوييد: قرآن را عثمان جمعآورى نمود.

از شما مىپرسم آيا پيامبر نسبت به خطر پراكندگى قرآن ناآگاه بود كه قرآن را جمعآورى نكرد تا آنكه عثمان آمد و بدين كار اقدام نمود. به علاوه، چگونه قرآن در زمان پيامبر جمع نشده بود در حالى كه پيامبر به اصحاب و پيروان خود دستور ختم قرآن داده و فرموده است: «هر كه قرآن را ختم كند براى او فلان مقدار اجر و ثواب است»!

آيا ممكن است به ختم قرآن دستور دهند با اينكه پراكنده است و هنوز جمع نشده است؟!

آيا مسلمانان ـ با در اختيار نداشتن تمام قرآن ـ در گمراهى بسر مىبردند تا اينكه عثمان آنها را نجات داد؟!

چون سخن بدينجا رسيد ملكشاه رو به وزير كرد و گفت: آيا اين گفته علوى صحيح است كه اهل سنت معتقدند قرآن را عثمان جمعآورى نمود؟

وزير: مفسران و تاريخنويسان اينطور گفتهاند.

علوى: اى پادشاه! بدان كه شيعه معتقد است قرآن در زمان پيامبر به همين صورت كه الان مىبينيد جمعآورى شد; نه حرفى از آن كم شد و نه حرفى به آن اضافه شد. اما اهل سنت مىگويند: در قرآن، كم و زياد شد و آيات آن جابجا گشت و پيامبر آن را جمع نكرد و عثمان پس از آنكه امير شد و زمام امور را به دست گرفت، اقدام به جمعآورى آن كرد.

عباسى فرصت را غنيمت شمرد و گفت: اى پادشاه، شنيدى كه اين مرد، عثمان را خليفه نمىداند و او را امير مىنامد.

علوى بلافاصله جواب داد: آرى، عثمان خليفه نبود.

ملكشاه: چرا؟

علوى: چون شيعيان معتقدند خلافت ابوبكر و عمر و عثمان باطل
بوده است.

ملكشاه با تعجب پرسيد: براى چه؟

علوى: زيرا عثمان توسط شوراى ششنفرهاى به خلافت رسيد كه عمر آنها را انتخاب كرده بود. البته همه آن شش نفر عثمان را انتخاب نكردند; بلكه دو يا سه نفر با انتخاب او موافق بودند. پس مشروعيت خلافت عثمان از جانب عمر است.(5) عمر هم با وصيت ابوبكر به خلافت رسيد. پس مشروعيت خلافت عمر به وصيت ابوبكر است، و به خلافت رسيدن ابوبكر هم به واسطه انتخاب گروه اندكى بود كه با شمشير و زورگويى بدين عمل اقدام كردند. پس مشروعيت خلافت ابوبكر هم به اسلحه و زور بود; به همين جهت عمر درباره او گفته است:

خداوند، مسلمانان را از شرّ آن حفظ نمود. پس هر كه دوباره به اين روش روى آورد او را به قتل رسانيد». خود ابوبكر نيز مىگفت: «أقيلونى فلست بخيركم وعلىّ فيكم(7); مرا رها كنيد! آنگاه كه على در بين شماست من بهترين شما نيستم». بنابراين، شيعيان معتقدند كه خلافت آن سه نفر از اساس باطل بوده است.

ملكشاه رو به وزير كرد و گفت: سخنانى كه علوى از ابوبكر و عمر نقل كرد، صحيح است؟

وزير: آرى، مورخان اينگونه ذكر كردهاند.

ملكشاه: پس چرا ما آن سه نفر را محترم مىشماريم؟

وزير: به خاطر پيروى از نياكانمان.

علوى به شاه گفت: از وزير بپرس كه: آيا حق سزاوار پيروى است يا نياكان؟ آيا پيروى از گذشتگان و ضدّيت با حق، مشمول اين فرموده خداى تعالى نيست: (إنّا وجدنا أبائنا على أمّة وإنّا على آثارهم مقتدون)(8); ما پدران خود را بر آيينى يافتيم و از پى ايشان مىرويم.

ملكشاه رو به علوى كرد و گفت: اگر آن سه نفر خليفه پيامبر نيستند، پس خليفه پيامبر خدا كيست؟

علوى: جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، امام على بن ابىطالب(عليه السلام) است.

ملكشاه: به چه دليل او جانشين پيامبر است؟

علوى: زيرا پيامبر، او را به عنوان جانشين خود برگزيده است و در موارد زيادى، او را به جانشينى خود معرفى نموده است;(9) از جمله
هنگامى كه مردم را در منطقهاى بين مكه و مدينه كه به آن غدير خم مىگفتند، جمع نمود و دست على را بالا برد و خطاب به مسلمانان فرمود: «من كنت مولاه فهذا علىّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله; هر كه من مولاى او هستم، على نيز مولاى اوست. خداوندا! دوستداران او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار و يارى كنندگان او را يارى فرما و كسانى كه او را واگذارند، واگذار!».

آنگاه از جايگاه خود پايين آمد و به مسلمانان كه يكصد و بيست هزار تن بودند، فرمود: «سلّموا على علىّ بإمرة المؤمنين; با عنوان امير مؤمنان، به على سلام كنيد». مسلمانان يكى پس از ديگرى نزد على مىآمدند و مىگفتند: السلام عليك يا أميرالمؤمنين. ابوبكر و عمر هم آمدند و به همان صورت بر آن حضرت سلام دادند. عمر گفت: «السلام عليك يا اميرالمؤمنين! بخ بخ لك يا ابنابىطالب! أصبحت مولاى ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة(10); سلام بر تو اى اميرمؤمنان! آفرين، آفرين بر تو اى فرزند ابوطالب! اكنون تو مولاى من و همه مردان و زنان مؤمن گشتى». بنابراين جانشين شرعى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، على بن ابىطالب است.


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:






نوشته شده در تاريخ 1 فروردين 1386برچسب:شعرهای زیبا, شعر , محرم , محیط زیست , امام رمان , دنیا , اضرافی گرایی, کتاب ,, توسط خانم لطفی